همه می آیند و ...
می گریزند
همه ، بجز یکی !
کسی ...
که برای " ماندن "
بهانه نمی خواهد ...
همه می آیند و ...
می گریزند
همه ، بجز یکی !
کسی ...
که برای " ماندن "
بهانه نمی خواهد ...
سطل ...
من ،
دستمال ِ کاغذی ...
و دست های ِ تو
این تمام ِ فلسفۀ
زیستن ِ من بود ،
در هر نگاه ِ تو ...

مسحور کن مرا
تنها ، با اعجاز نگاهی ...
بازگردان شور مرا
به طریق شعر و شعور ،
به اصالت ِ آن
خاطرات روزهای دور ...
دوباره تو ای ...
الهۀ زیبای ِ
سبیل ِ عشق و هدایت ...
به صراط المستقیم ِ
آن چشم هایت ...
این ابرها ...
حضور مهربان ِ تو را
به یادم می آورند ...
مستم از
بوی سبزه های نمناک ِ
دشت رنگین کمان ...
دیوانه ام مکن !
باران ...
برای دوست داشتنت ،
کافی ست ...
دوباره لحظه تحویل سال نو ، آری ...
ولی هنوز نکردست فرق بسیاری
هنوز سال نو و پارسال عین همند
و روز مثل همان روزهای تکراری ...
هزار و سیصد و چند بار عمرم را ..
مرور می کنم اما ... ز روی ناچاری
تو رفته ای و دگر هیچ برنمی گردی
تو نیستی و دلم را باز هم می آزاری ...
قبول می کنم ای یار ، دوستی به کنار
ولی بگو که چه شد رسم آشنا داری ؟!!
تمام هستی ام این ،خاطرات خوش بودند
چگونه از دلت آمد ، به خاک بسپاری ...
دوباره لحظه تحویل سال نو ... آری !
ولی هنوز نکردست فرق بسیاری ...
( شعر از دوست نازنینم و همیشگی ام ...بهزاد همیالی عزیزم ...
که هر سال این غزلش این روزها ورد زبانم میشه و خرابم میکنه ... )
هر روزتون مبارک ...

در خواب بودم و ...
به یکباره به تکبیره الاحرام تو
رسید دلم !
آگاهی ام شدی ...
در نهایت ظلمت و گمراهی ِ زیستنم
به نیت عشق
قامت بسته ای و
سوره اخلاص میخوانی
ای نشانۀ آسمانی من ...
بیا که به پاکی چشمانت
اقتدا کنم !
در خواب بودم و
آگاهی ام شدی ...

هزار و سیصد و ...
جنگ بود !
و تحمیل آوارگی
در همان ابتدای کودکی ...
و پدری که چمدانش را بست
و رفتنی ...
که خیال برگشتنش نبود !
بوی تند خرج بود و باروت
بوی نم چادرهای خاکی رنگ ...
بانگ گوینده رادیو ،
و ترسی که اعلام آژیر قرمز
در دل کوچکمان می انداخت !
و نجواهای لرزان و دعاهای دسته جمعی ،
در تاریکی و وحشت سنگر کنار چادرمان ...
سرسام میگ های سیاه ...
و نزول عذاب بمب های خوشه ای ،
و صورت رنگ پریدۀ مادر ...
سپیده دم زندگی بود و
برخواستن دود از دمار آرزوها
هزار و سیصد و ...
جنگ بود !
دوباره دیوار صوتی بُغض
در گلو می شکند ...
با یاد مرگ کودک همسایه ،
وقتی هوای آب کرده بود ...
خاطراتم از کودکی ...
شد نارنجک های دستی ،
پوکه های خالی ...
و طعم کنسروهای زنگ زده
و کمک های دست دوم ،
به آوارگان جنگ ...
هزار و سیصد و ...
جنگ بود !
تقابل گوشت بود و استخوان
با گلوله های گداخته .
خون بود و درد ...
و هر لحظه انتظار رسیدن خبرهای بد !
خیل جنازه بود و ...
مویۀ تلخ مادران و
بوی تند عود ، پیچیده در
گورستان مردان شهر ...
هزار و سیصد و ...
جنگ بود !
و کابوس پارس ممتد سگ ها
در سکوت شب چادرها...
جواب زخم های کودکی مرا ،
که می دهد ؟
جواب لحظه های از دست رفته
برای شادی را ؟
جزای عذاب اینگونه زیستن را ؟
و شرنگ تقدیری تلخ ...
که دیگران به جام زیستن ما
ریختند ...
جواب اشک های مرا ...
که می دهد ؟
هزار و سیصد و ...
جنگ بود

ستاره ها
به سجود ِ
چشمان تو
افتاده اند امشب ...
همچو
پسران یعقوب،
در خواب یوسف ...
در برابر خورشید چشمانت ...
هیچ ستاره ای را
گریزی نیست
از جاذبه
چشمان زیبای تو ،
وقتی میان آسمان شب
با لبخند طلوع می کنند !
همچو
پسران یعقوب،
در خواب
یوسف ...
در برابر خورشید چشمانت ...
به خاک تو افتاده ام
ببین ...

گناه این نیست
تنها ...
پیک زدن با شیطان رجیم
غرق در خلسۀ طعم ِ گسِ گرنس
و موسیقی راک ...!
هنری نیست ...
گند زدن با سیاست
به زندگی دیگران !
با کژخندی دروغین بر لب ،
با تزریق بوتاکسِ تظاهر
زیر پوست نخراشیده ایمان !
به یاد تلخ کامی ِ کودکان پیاده رو ...
و اشک های شب عید ،
دل هایی پُر
و دست هایی خالی ...
پُک میزنم من با دلی غمگین
ته ماندۀ
سیگار عمرم را ...
هنری نیست ...
گند زدن با سیاست
به زندگی دیگران !
و دوباره به تعلیق احساس ،
پشت گناه ِ کلمات رسیده دلم !
بیان درد تو را
با پیچ ِ تند مسیر عاشقانه مان
نجوا می کنم .
امشب دوباره دلم برای دیدنت ،
به حافظۀ سرد جاده ها
پناه خواهد برد .
به رستاخیز چشمانمان در خواهشی نمناک ...
و در آرامش ِ تاریکی ، که دقایق بی نور را ،
هر دو جشن می گرفتیم .
بی تابی عشق را دوست دارم
و گستاخی با تو به اوج رسیدن را ...
امشب ...
همین خلوت زمستانی جاده هاست ،
تمام سهم من از خاطره هایی
که عشق شد ...

جز سیاهی چشمانت ...
از هیچ حقیقتی نگو
تحمّلم دیگر نیست ...
برای سوختن ِ دلم
واقعیّـتت ...
کافی ست !
دائم الخمری رفیق ِ کوچه ها
بودم و خلوت نشین ِ گوشه ها
حالتم مابین اوهـام و خیال
دائمـا در احتراق و اشتعال
منفعل بودم میان ِ خوب و بد
می زدم بر سینۀ دل دست ِ رّد
دل زده، از شرع و تفسیرش جدا
ناامید از صبر و ایمان و خدا
پوچی و ... تحلیل هایی نادرست
ریشه هایم درزمینی خشک وسست
دامن من ، از هوس ها خیـس بود
مقتدایم ... در نماز ابلیـس بود !
تا رسید از ظلمتم طیفی ز نور
مثل تورات و مزامیر و زبور
انتشـارِ رحمتِ روحُ الامیـن
منعکس در آسمان ها و زمین
سوره های عشق بازی می سرود
با نگاهش ، خواب ِ چشمم را ربود
نکته هایش تکه هایی از ازَل ...
هم زلال عشق بود و هم غزل
در ضمیر ِ آسمان ها دست داشت
آمد و در قلب سردم، عشق کاشت
محو رخسارت شدم ای قرص ِ ماه
از هلال ِ خوب ِ لبخندت مَکاه !
ای دو چشمانت دو یاقوت ِ سیاه
با نگاهت عفو می گردد گنـاه
از دروغ و شک و حیلت ها به دور ...
همچو موسی،غرق نورِ کوه ِ طور
هر دَم ات از او مسیحایی شده ...
دست هایت، دست عیسایی شده
هر کلامت آیه هایی مُـستند...
حس ِ او را در وجودم می تـند
بازدَم های دلت کرد ای نسیم ...
روح من را غرق در عطر و شمیم
دوستت دارم ...نمی خواهد دلیل !
حرف هایی می زنم از این قبیل ...
در میانِ دو لبت ، جانم مُـقیم ...
اهدنـا ساقی ... صراط المستقیم
فایل صوتی شعر :
http://s2.picofile.com/file/7263568595/%D9%82%D8%B1%D8%B5_%D9%85%D8%A7%D9%87_.mp3.html

به دلخواه خودت
اشک های مرا تفسیر می کنی
به گمانت
فالِ حالِ مرا ،
می خوانی از
ته ماندۀ ...
سیاهی چشمانم
نمی دانی
که دلایلِ اشک
تنها ...
جاری در دل اند .

هوای شهر هوس ..
نفس ام را ، بند آورده است !
و سنگفرش های تجمّل ...
که بر صورت زمین ، نقاب تظاهر کشیده اند
و چشمانی که مدام
ارزش تو را می شمرند
و دوست داشتن را
به زیر فرمول های انتفاع می برند ،
عریان از احساس و زیبایی
و پیوسته با ضربانی مضطرب ،
هیجانی از جنس هوس
و رقابتی برای فریب چشمان هم !
و اعتماد به شک ،
و انسداد مجاری اشک ...

آه ...
به روستای عشق ،
پناه باید برد ...
به ابرهای سپید سلام
به سادگی گندم زارهای ایمان
به پاکی و مهربانی خاک ...
به طراوت سبزه و شبنم
به رودهای زلال صداقت
به لحظه های ناب معرفت
به چشمه های جوشان آگاهی ...
به امید دوباره شکفتن ِ جوانه های مهر...
به شفاعت دستان مهربان نسیم
در حضور نجابت برگ ...
به بانگ اذان عشق
در حنجره پرنده ها ،
بر گلدستۀ درخت ...
به روستای عشق ،
پناه باید برد ...
به گستاخیِ گفتنِ ناگفته ها ، رسیده ام
و شهامتی برای بُریدن از این ...
رگ های سیاه ،
که آخرین بندها برای گسستن اند !

چیزی ، به طلوع دوبارۀ
چشمانم نمانده است ...
و انتظاری دوبارۀ دردی
که مجسمه اش را
تو برای دلم من ساختی .
و حالتی از حیرَت ...
که آخرین امید ایمانم را
به ناباوریِ شک رسانده است !
انتظارم از تو این ... نبود
انتظارم از تو این ... نبود !